مرد در چمنزار
مرد نجوا کرد :
«خدایا با من صحبت کن»،
یک چکاوک آواز خواند،
ولی مرد نشنید
پس مرد با صدای بلند گفت :
«خدایا با من صحبت کن»،
آذرخش در آسمان غرید،
ولی مرد متوجه نشد.
مرد فریاد زد :
«خدایا یک معجزه به من نشان بده»،
یک زندگی متولد شد،
ولی مرد نفهمید.
مرد ناامیدانه گریه کرد و گفت:
«خدایا مرا لمس کن و بگذار تورا بشناسم»
پس خدا نزد او آمد و او را لمس کرد،
ولی مرد بالهای پروانه را شکست،
و در حالی که خدا را درک نکرده بود،
از آنجا دور شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:42 توسط سمیه
|
من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد