تو این پست شعری معروف از استا شهریار براتون گذاشتم

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟                 بی وفا! حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوشدارویی وبعد از مرگ سهراب آمدی           سنگدل! این زودتر می خواستی حالا چرا؟

عمر ما رامهلت امروز و فردای تو نیست          من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم                  دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار            این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود        ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت      اینقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند             در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

درخزان هجر گل ای بلبل طبع حزین                         خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

شهریارا!بی حبیب خود نمی کردی سفر                    این سفر راه قیامت می رود تنها چرا؟

زندگی کوتاه است قواعد را بشکن

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش...

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش كنی؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودی؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

هر 60 ثانیه ای رو كه با عصبانیت، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یك دقیقه از خوشبختی است كه دیگر به تو باز نمیگردد
زندگی كوتاه است، قواعد را بشكن، سریع فراموش كن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی كه باعث خنده ات میگردد را رد نكن

مشکلات زندگی

سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:

هویج: که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد

تخم مرغ :که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد

دانه های قهوه : در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است

حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست . شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟؟؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل

بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم میشوید

هیچ وقت مثل هویج نباشید..!

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید. هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید...!

در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب (مشکلات) قهوه (اب)را تغییر نمیدهد. قهوه (انسان) آب (مشکلات)را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود...!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد.

...از طعم قهوه تان لذت ببرید

خدایا

چندان گنه کردم شرمنده که در حشر

                           شایان گذشت تو نکردم گناهی

                                                                           شهریار

خوشبختی

خوشبختی همین جاست فقط کافیست ما بخواهیم خوشبخت باشیم

عشق و دوست داشتن از نگاه دکتر شریعتی

عشق ازنگاه دکترعلی شریعتی

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال
.

ادامه نوشته

7 آبان روز بزرگمرد ایران کوروش کبیر بر همه شما دوستداران ایران مبارک

داستان زندگی کوروش کبیر
ادامه نوشته

اگر خدا می خواست من هم مثل تو فکر کنم ، تو را نمی آفرید . . .

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

 

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد


هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 اسراف محبت است

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

 

                                                                  دكتر علي شريعتي

 

عشق از نگاه دکتر شریعتی

 

عشق ازنگاه دکترعلی شریعتی

 عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.


ادامه نوشته

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه . . .

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .

( وین دایر )

 

قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستی قلبی

فردا میشکند دگری قلب تو را  . . .

 

ما امده ايم با زندگي كردن قيمت پيدا كنيم نه اينكه به هر قيمت زندگي كنيم

به زندگي همين حالا بخند ودركش كن زيرا گذشته ها گذشته و فردا هم هنوز نيامده

 دوست دارم شاد باشم باتمام خستگيها

زنده باشم من بخندم باهمه دلبستگيها

سر نهم برساحل ودرياي بودن

من روم تا ناكجاي اين نبودن

باهمه اندوه و اشك واه بجنگم

بر همه ياس وپليديها بخندم

مي روم شايد بيابم در دل اشفتگيها

زندگي را با تمام دلبستگيها

 

از این مطلب خیلی خوشم اومد وفکر کنم خالی از لطف نباشه شما هم بخونید وبه یاد داشته باشید

سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه ندارد تنديسي زيبا نخواهد شد

         اززخم تيشه نترس كه وجودت شايسته تنديس است

فقر کدام است؟


فقر ، گرسنگی نیست
فقر ، عریانی هم نیست ؛ فقر ، گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان می کند
فقر ، چیزی را نداشتن است ، ولی ، آن چیز پول نیست ، طلا و غذا نیست
فقر ، ذهن ها را مبتلا می کند
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند
فقر ، کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود
فقر ، همه جا سر می کشد

فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست
فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است

 

ثروت کوروش




زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد
.

ادامه نوشته

كمي ناز باشيم

 

گاهی وقتها بعضی آدمها را می بینیم که فقط دوست دارند حالت عصبانیت خود را به دیگران نشان دهند. شاید اینطور فکر می کنند که اگر عصبانی باشند و یا مغرور، دیگران توجه بیشتری به انها کرده و یا بیشتر جذبشان می شود.

ادامه نوشته

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد

دیگران ابراز انزجار می کند که

 در خودش وجود دارد