جوانکی بود زیبا که هر روز در ابگینه ایی صورت خود را میدید و به تماشای زیبایی خود می نشست تا.....

تا اینکه روزی محو زیبایی خود شد و در اب افتاد.بعد از مرگ اوفرشتگان جنگل به کنار ان ابگینه رسیدند که روزگاری از ابی شفاف و شیرین سرشار بود و اکنون جامی است است لبریز از اشک ها تلخ.......

فرشتگان پرسیدند چرا اشک میریزی؟

ابگینه گفت برای او گریه میکنم.گفتند:(تعجبی ندارد ما همه وقت در تمامی جنگل به دنبال ان افریده زیبا روی بودیم ولی.فقط تو میتوانستی هر روز در مقابل زیبایی او به سجده در ایی..)

ابگینه پرسید مگر او زیبا هم بود؟

با تعجب جواب دادند:چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟بر ساحل تو خم میشدو در اینه ات هر روز نقش رخ خود میدید

ابگینه لحظه ایی خاموش شد پس انگاه گفت:برای او گریه میکنم اما هرگز زیبایی او را ندیدم.

برای او گریه میکنم چون هر بار که او بر ساحل من خم میشد در اییینه ی چشمانش زیبایی خود را میدیدم...............

و کیمیاگر گفت:این است یک افسانه ی زیبا

                                                                                برگرفته از کتاب کیمیا گر!